درس دادن به بچه های خانواده شده وظیفه ی من ، باید وقت و بی وقت از خودم وقت بذارم از خودم مایه بذارم بخاطر بقیه ، ولی حتی تو مریضیمم تو بد حالیمم کسی به فکرم نیست ، باید به همه کمک کنم چرا؟ چون بچه ی آخرم چون وظیفمه دیگه خسته شدم از این وضعیت ، نمیخوام از شرایط بنالم ولی عملا دارم مینالم ، میدونم این شرایط با خودخوری و ناراحتی و غصه خوردن قرار نیست درست بشه ولی گاهی واقعا به مغز استخونم میرسه!
هرکدوم از اعضای خانواده که بیانو برن اتاق من میشه پر از ساک و وسیله و لباس و اشغال، بعد هرکدوم باید یه گردگیری اساسی کنم، از اثرات چرب و کثیف انگشتاشون روی اینه و کشو ودر و دیوار بگیر تا آشغالای ریز و درشتی که کف اتاق و زیر فرش میریزن حالا فقط اتاق من نیست هروقت بیان وضعیت کل خونه همینه ! یه وقتایی مثل امشب واقعا دلم میخواد فقط تو لاک خودم باشم ولی یکیشون میاد میشینه پیشت و شبو میمونه حالا باید حتما سرگرمش کنی و باهاش حرف بزنی و اگر که نزنی و سکوتی بخاطر حال خودت اختیار کنی دیگه روز بعدش باید منتظر تنش باشی ... میره خونه میگه عمه محلم نداده اول از همه بابا مامانش دیگه اینجا نمیان و باهات سرد میشن ، حالا توی فاز دوم که این خبر به گوش بابا مامان خودم برسه مرحله ی شدید تر تنش شروع میشه ، جالبه حتی اگر حالم خوب باشه و بخوام طبق برنامه ریزیم مثلا درس بخونم یا کارای روزمره رو انجام بدم وقتی یه نفر ای اینها بیاد باید تعطیل کنم! وگرنه میگن محلمون نمیده یا حتی خوشش از ما نمیاد! من ناراحتیم از مامان بابامه که این وسط به این مسایل دامن میزنن و باعث بروز اختلافات عمیقی میشن! البته که این یه مورد خیلی کوچیک و سطحیه! موارد به مراتب بدتری هم داشتیم و کماکان داریم!
وقتی این عدم مدیریت و کنترل صحیح و همچنین فرق گذاشتن رو میبینم هرچند که خیلی بهم فشار میاره و واقعا ناراحتم میکنه فقط با خودم میگم تو مثل لقمان که کارای بی ادب رو تکرار نمیکرد و خوب شد تو هم مبادا در آینده با بچه هات اینطور رفتار کنی ، پس درس بگیر ، به این سن رسیدم واقعا علاقه ندارم بابام ببوستم یا بغلم کنه واقعا حس خوبی بهم نمیده این محبتای فیزیکی! چون به وقتش نشده الانم دیگه نزدیک 26 سالمه اصلا خوشم نمیاد همینجوری که هستم خیلی راحترم روحم محبت میخواد ، محبت عمیق ... بگذریم که خیلی پوستم کلفت شده و رو خیلی چیزا چشامو میبندمو میگذرم ...
امروز صبح بیدار شدم گوشیمو روشن کردم چون موقع خواب حتما آف میکنم، بعد میبینم یه پیامک بالا بلند از صندوق رفاه اومده برام که قسط هات عقب افتاده و این حرفا(آخه من خیلی دیر تسویه کردم) ... نوشته باید 200 و خورده بدی وگرنه میریم سراغ ضامنت ضامنمم داداشمه میذارم برن سراغ اون 
بهش گفتم اگه ازدواج میکردی قسطامو میدادم حالا که مجردی بجا خرج الکی پولات چی میشه 40 50 تومن جامن پول بدی هرماه البته شوخی کردم حالا امشب یا فردا یه قسطشو میدم چه کنم دیگه
دوتا دندونامم درد میکنه خدایا نه
فعلا نه وقتشو دارم نه هزینشو
دخترک نوشت : نتیجه اینکه چه بد باشم چه خوب خدا دوسم داره ، پس چه بهتر که خوب باشمو آیندمو بسازم ...
+مگه بقیه ندارن؟
-چی ندارن؟
+ دوستت ...
- الان دیگه مهم نیست :)
+ یعنی قبلا؟
- آره بود ، الان دیگه نه نیازش احساس میشه نه اهمیتش :)
ممنون که خیلی قوی شدم خدای مهربون
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:31 توسط دخترک|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی