هنوزم وقتی بارون میاد دلم هوای نوشتن اینجارو میکنه ... واین حس بینهایت برام قشنگ و وصف ناشدنیه ...
این وقت صبح من بیدارم و دست بکار ناهار شدم ! مدت زیادیه که من این ساعت هارو دیگه نمیخوابم ، شاید تنها اوایل زندگی مشترک بود که روال دستم نبود کارهام می موند ، خوابم می اومد و از اینکه من خانوم خونه هستم و خواه ناخواه ریزه کاری هایی به عهده فقط خودمه ، خیلی دلگیر و دمغ میشدم ... اما حالا خیلی قوی تر از اون زمان ها شدم
یادمه قبل ازدواج حتا درست همون روزهای قبلش مادرم همیشه قبل از ما بیدار بود و صبحانه حاضر ، بچه هم نبودم دیگه ولی توان انجام خیلی کارهارو نداشتم ، انگار که وظیفه ی من نیست و ضرورتی واسه انجامش نمیدیدم ، کارهای خونه رو انجام میدادم ولی این صبح بیدار شدن و استارت روز خونه رو زدن اصلا اصلا در توان خودم نمیدیدم.. فک مبکردم مادرم چقدر قویه ، یا نه بهتر بگم چقدر رو خودش کنترل داره که از خوابش میزنه از آسایشش از رختخواب گرمش و خیلی چیزهای دیگه ، مگه قراره ماها براش چکار کنیم ؟ یا اصلا کی گفته اینا وظایف اونه ؟ اصلا محاله که من یه روزی بتونم اینجوری باشم ...
حالا بعد چندسال به خودم که نگاه میکنم ... انگاری چند پله هم اونورتر رفتم ، شبا قبل خواب کلی کار ریز ریز انجام میدم
ظرفهای اضافه جمع میشه خونه مرتب میشه و حتی الامکان یه دستمال به گاز و سینک میکشم و میخوابم ... درسته که همسر زودتر از من میره سرکار ولی اکثر اوقات سعیم اینه براش لقمه ای بذارم چون صبح زود رفتنی چیزی نمیخوره
این از پرده ی اول
پرده ی دوم قضیه که خونه ی ما درسته تقریبا نوپاست ولی مهمون ریز ریز زیاد داریم ... مهمونی بزرگ شاید دوبار در سال بشه
ولی ریز ریز به کرات ،ایناهم به نوبه خودش وقت و انرژی میطلبه
و پرده ی سوم که قراره به دوتای قبلی اضافه بشه ، سه نفره شدن خونوادمون هست طی دوسه هفته ی آینده
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی