خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

من هستم همسرم هست و خدای بینهایت خوبی که نمیتونم بگم چقدرررر هوای مارو داشته و چقدر خیر و برکاتش رو به زندگیمون روانه کرده ، جدیدترینش یه فرشته ی کوچولو که حدود یک ماه دیگه قراره بیاد بغلم و این وسط فقط از خدا میخوام توی تربیتش کمکم کنه من چیزی از مادری و تربیت فرزند حالیم نیست هرچیم بگم ادعاست فقط و فقط کمک و لطف بیکران خودش رو میطلبه ... این روزها دیگه به سختی جابجا میشم ، خواب و خوراکم که سه ماهی هست بدجور بهم ریخته ، دردای جانبی ، دکتر رفتنای مکرر چکاپ های پشت سر هم ، گاها ساعت 11 و 12 شب از مطب دکتر به خونه رسیدن و خیلی موارد دیگه حال و احوال این روزهای منه که خداروشکر همسر هست و کمک حالمه ، و خدارو خیلی خیلی بیشتر شکر میکنم که هیچکدوم از احتمالاتی که پزشکا بعد از بارداری نافرجام اول برای بارداری دومم داده بودن رنگ واقعیت نگرفت و من اینبار هیچکدوم از اون مشکلات رو نداشتم ، در اوج ناباوریم به عمل سه ماهگی نیاز پیدا نکردم ، جز سه ماه اول استراحت مطلق نشدم و زمانی که با استرس زیر دستگاه سونوی پزشکم بودم و به چشای گرد شده ش و لب هاش نگاه میکردم ، در اوج تعجب لب باز کرد که هیچکدوم از مریضای من توی هفته ی بارداری تو شرایطشون اینجوری خوب نیست که واسه تو داره نشون میده ... و این رو طی یک ماه به فاصله ی هربار یک هفته چک کرد و دیگه خیالمو راحت کرد که به عمل نیازی ندارم .. و اون لحظات اشک چشام جاری شد و فهمیدم که خدا روی شهید صفری رو زمین ننداخته و بازم لطفش شامل حال دخترک گناهکار قصه ی ما شده ... مگه یه خدا چقدرررر میتونه رحیم و خطاپوش باشه؟

و اینجور شد که علیرغم اون حالت های بد سه چهارماهه اول ، بعد از اون تموم آشپزی هام ، نظافت ، خریدای بچه و کلی کارای دیگه تا به امروز با خودم بوده و جز همسر کسی همراه و کمک حالم نبوده به لطف خدا ...

امروز که دارم مینویسم طاقتم سر رفته دیگه و از نظر جسمی ظرف قوای بدنم داره خالی میشه ، عواطف و احساساتم بشدت دچار نوسان شده و انجام کارهای شخصیم سخت شده برام ...حتا بلند شدن از جام و حتا غذا خوردنم ... خواب که مدتهاست شاید 4 ساعت توی کل 24 ساعت شده... از خونه موندن زیادی خسته و دلگیرم چون به رغم خوب بودن شرایطم بخاطر سابقه ی قبلیم اکثر اوقات این مدت رو خونه بودم ... از کارم مرخصی گرفتم و تنها فکر و ذکرم تولد سالم بچم بوده این دت ، دلگیر میشم کم میارم گریه میکنم و باز سبک میشم و برمیگردم به حالت عادیم ...

فردا به امیدخدا بیدار شم و اگر درد نداشتم اتاق رو جارو بزنم هشت ماهه که به توصیه پزشکم دستم به جارو برقی نخورده فردا احتمالا اینکارو کنم

ناهار درست کنم

و کمی دستمال بکشم همین کارهای به ظاهر کم و کوچیک خیلی توان و انرژی میگیره ازم، خدا کنه دچار درد نشم تا بتونم انجامشون بدم

تقریبا تمام وسایل مورد نیاز و البته ضروری نی نی رو خریدیم و همه رو قشنگ چیدم البته فقط ضروری هاشو به خودم قول دادم در هیچ مرحله ای از زندگیم مصرف گرا نباشم این بار هم سعی کردم جز وسایل ضروری و مورد نیاز سراغ اقلام بدردنخور و صرفا توی چشم نرم و فکر میکنم همینکارو هم کردم ، من گذشته هامو یادم نرفته ...

فردا حتما روز بهتریه ، خدایا شکرت که بی مزد و منت هنوز رو سرمون بارون رحمت میباری ....

مگه میشه بارون بیاره ولی دل هیشکی واسه کسی تنگ نشه؟ پسر قشنگم دلم برات تنگه شابد خنده دار باشه نوشته هام حتما خنده داره ، مگه آدم واسه جنین سقط شدش اینجوری مینویسه؟ حتما کله ت هنوز داغه دخترک بذار بگذره خودتم خندت به نوشنه هات میاد ... اما تو میدونی که تو دلم چی میگذره ، پیش خانوم واسطه شو برام ایام شهادته واسطه شو دلمو آروم کنه ... فقط همینو میخوام ازت

حالا فهمیدم کجاای خاک سرد اروم گرفتی و.... الان دیگه بخاطر خواهر کوچولوت که دقیقا یکسال ازت کوچیکترمیشه دوست دارم بمونم و مراقبش باشم

تو مال منی هرجا هم که باشی برای خودمی ... آخرش توبغلم میگیرمت ، میخوام فکر کنم گمت کردم تا روزی که واقعا بتونم لمست کنم ...

دوستت دارم خدای خوبم ❤

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:55

صفحه بندی