خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

یه وقتایی مثل الان زندگیم کاملا از کنترلم خارج میشه! شب رو با این فکر میخوابم که صبح باید طوری بیدار شم که تا یک ناهارم آماده باشه ، خونه رو مرتب کرده باشم ، نظافت انجام داده باشم ، ناهارم که میشه سفره پهن کنم ،بشورم ، بازم به فکر شب باشم ... پاهام ، کمرم ، بدنم خسته میشه همش ، یه وقتایی مثل الان که مامانم خونه نیست خیلی تحلیل میرم ، یه تنه باید به همه چی برسم ، شلوغیهارو سامون بدم ، به همه برسم شب که میشه خسته و کوفته فقط منتظر میشم آروم شه جَو و لَختی بیاسایم

حالا خیلی ادعای مطالعه ندارم ولی همون مطالعه کم و ناقصم از دستم دررفته ، بدنم خسته ی خسته میشه ، فقط دلم میخواد شب شه خلوت کنم ، هرچند توانی برام نمی مونه کار خاصی انجام بدم ولی دلمم نمیاد بخوابم تا جایی که میتونم مقاومت میکنم!

بیچاره مادر ... چقدر هوای همه رو داره و خم به ابروش نمیاد ، من واقعا بُریدم ...

+ از این حس که صبحها قبل از هر گونه کاری به محض باز کردن چشم باید برم آشپزخونه بدم میاد!

این روزا تنها دلخوشیم احساس رضایت بقیه از طعم غذاهاست :/

خدایا ممنون که کماکان نگاهم میکنی ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:16 توسط دخترک|

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی