به خودت عشق بورز اما به خود غِره مشو ...
خودت را که دوست بداری ، خدایت را هم دوست خواهی داشت
خدارا که دوست داشته باشی به او اعتماد خواهی کرد
به خدا که اعتماد کنی به آرامش می رسی
و آرامش ...
و آرامش نهایتِ آرزو و مطلوبِ آدمے است ...
#دخترک_سحر_نوشت ۲۰،مردادماه ۱۳۹۶
پ.ن: سعیم اینه فرزندِ نداشتمو قبل از هرچیزی به خودباوری و عزت نفس برسونم ، مدت نه چندان زیادیه که به عمق این مطلب پی بردم که اکثر اشتباهات ،گناهها ، رنج ها ، لذات ، پیشرفتها ، ... به بطن و عزت نفس آدمی برمیگرده ، رو این خصیصه حالا حالاها بایدکار کنم ،واقعا حتی یک درصدم تو خونه اهمیت این قضیه رو به من یاد ندادن ، حداقل به سمتش هدایتم نکردن ، اما چاره چیه بعد از ۲۵سال زندگی خودم پی بردم که مشکلم چیه ! سوای مشکلات ریشه ای و مسائلی که واقعا دست من نبوده کنترل و مدیریتش و از وقتی چشم باز کردم جلوم بوده ، دیگه بقیه ی جاها یادنگرفتم به خودم اهمیت بدم یه کلام به خودباوری نرسیدم!
من میتونم و حتما موفق میشم ، حالا میخواد شرایط از اینی که هست برام قابل تحملتر یا سختتر بشه ، آدم به چیزی که یقین داشته باشه هم میرسه و هم این یقین داشتنه حالشو تحت هرشرایطی حالش بالا پایین نمیشه و دچار نوسان نمیشه!
چندتایی وبلاگ بود عاشقانه بودش از خودشو یارش مینوشت اونم چجور ، خیلی عاشقانه ، با اینکه به واقعیت زندگی و روابط بین زن و مرد نمیگم حالا همش ولی تقریبا اشراف دارم به خیلی واقعیتاش اما این عاشقانه نوشت ها واقعیت دلمو آب میکنه ، آدمه دیگه دلش میخواد ازین شرایط و موقعیتهارو . حال اینکه میدونم زندگی هر انسانی به تبع شرایطش سختی ها مشکلات ، دعواهای خاص خودشو داره فقط بسته به طرفین و نوع مدیریتشون دُزش کم و زیاد میشه ، خیلی حاشیه رفتم و حرف اصیلمو نزدم چرا اینجوریم من؟ خلاصه میخوام بگم که اون چندتا وب رو مدتی براخودم ممنوع کردم خوندنشو چون واقعا باخوندنش فقط آروزهام دورو دراز میشد و احساس میکردم خب حالا طرف یه دختر هم سن و سال من گاها بزرگتر یا خیلی کوچیکتر اینجور از خوشیهاش ، دلگرمیهاش ، از دوست داشته شدنش و دوست داشتنش و اینکه انقد توی زندگی یه نفر قوت قلبه و اینجوری شده منبع آرامش یه مرد شده یه عنصر مهم توزندگی یه نفر ، حس میکردم خب چرا من نباید تو همین شرایطی به اقتضای حال خودم باشم؟ تاکی قراره اوضاعم برزخی باشه و از تجردمم که دل خوشی ندارم و شرایط واسم سخته خب اینها عُموم افکار من بود با دیدن وبها ، که خیلی هاشو دیگه نرفتم و یا کمتر رفتم ، خیلی حس و حالم بهتر شد ولی چندروز پیش دوستم توی تلگرام آدرس یه کانالی داد بهم که محتواش مثل همین وبهایی بود که گفتم باز رفتم دیدم خوندم ولی عضو نشدم ، اما برام سواله منی که از حال و شرایط خودم خبر دارم چرا رفتم و خوندم ؟ ازاون گذشته چرا هم اکنون نیز هروقت گذرم به تلگرام بیفته میرم یواشکی میخونمش و میام؟؟؟ واقعا مشکلم چیه باخودم ،باید اینم درست کنم
باخودمم عهدی کردم که حالا اگر قسمتم شد و وارد رابطه و زندگی مشترک شدم حتی اگر واقعا خوشبختم و همراهِ ایده آلی داشتم نه تو وبلاگ ، نه توکانال ،و نه حتی توی پروفایلم ازش چیزی نگم! به اینی که زندگی مشترک هم خوبیاشو داره هم سختیاشو واقفم ولی گاهی انقدر چیزایی رو پررنگ میکنن که مثلا کسی تو شرایط من دیگه تمام هم و غمش میشه این چیزا ، کلا یه چیز ماورایی تو محیطها به نمایش میذارن! نمیخوام بعدا که ازدواج کردم ناخواسته باعث رنجش کسی بشم از طریق محیطها، ممکنه همینجا رو ادامه بدم و بنویسم ولی قصدم اینه لذتهامو جار نزنم ، خیلی عادی به روزانه نوشتهام ادامه بدم ، از تجریباتم بگم ، البته من اینجا خیلی وقتا بی پرده چیزایی از خانوادم نوشتم که مطمئنا هیچوقت به این وضوح و صراحت جلوی همسرم نخواهم گفت از اونجایی که دوس ندارم یواشکی هم اینجورجاهایی فعالیت کنم و دوس دارم اونم در جریان بذارم، دلم میخواد اونقدر پُر باشه و فهمش بالا باشه که راحت بدم بخونه اینجارو و قضاوتم نکنه و به اصطلاح بهم تیکه شو نندازه، واقعا گیر میاد همچین کسی؟ فقط مرد منظورم نیست چه زن چه مرد خیلی خوبه نسبت به طرف مقابلش اینجوری باشه که گفتم .
الان دقت کردین من چقدر حاشیه میرم؟ خخخ از کجا رسیدم به کجا
اون آهنگ بیکلام یانی خیلی بهم انرژی میده :)
سحرایی که ذهنم دست به قلم میشه ، روز خوبی در انتظارمه :))))))
اگه خدا بخواد مامانم دیگه امروز میاد و من میتونم بیشتر وقت داشته باشم ، دلمم براش تنگ شده ، تورو خدا اهالی محترم دیگه مادرمو نبرید ، وقتی هست خونه انگاری پرشوره ، بعلاوه اینکه اکثر روزا میگه بخواب میدونم شبا بدبخوابی و این کارش مجبورم نمیکنه که برم ناهار درست کنم و این حس خیلی خوبه که بدونی یکی هواتو داره ، منم سعی میکنم کمکش کنم و نذارم خیلی خسته شه
از ساعت پنج و نیم دارم باگوشی این ذهنیاتمو میریزم بیرون وتایپ میکنم ، برم بخوابم اندکی
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 5:48 توسط دخترک|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی