خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

یه احساس عجیبی دارم امشب

تو دلم احساس حُزن میکنم ، ولی جالب اینجاست این حزن حالمو بد نمیکنه ، برام انرژی زاست ! نمیدونم واسه کسی پیش اومده اینجور بشه یانه فقط میتونم بگم یه حسِ خوبِ:)

دلم میخواد یکم اشک بریزم خیلی وقته گریه نکردم از اون گریه بدا منظورمه ، این اشکی که امشب دلم میخواد یجور اشکِ عاطفی و آرامش دهندس!

چندروزه من مدام گاه و بے گاه زُل میزنم به عکس شهید و احساس شرم تموم وجودمو میگیره ، تاحالا خیلی دلم غمگین شده تو زمان شهادت مدافعان حرم ، ولی شهادت محسن برام دیوانه کنندست ... حرفشم گریم میندازه ، چشماش ، نگاهش ، به قتلگاه بردنش ... زمانی که ادم همچین اتفاقاتی میفته آدم به شجاعت و به اون درونیات و بریدن از دنیای طرف خیلی توجهش جلب میشه ، اما همه ی ماها معمولا خودمونو توی ممکن ترین و نزدیکترین حالت ممکن به شهید تصور میکنیم! مثلا مامان من وقتی تصاویرشو میبینه مدام میگه الان مادرش چی میکشه ، بابامم همینطور!

اما چیزی که من بیشتر بهش فکر میکنم به همسرشه!

چقد قوی اخه ، چه دلی داره ، چه صبری ، یک عمر باید پدری و مادری کنه برا بچه ای که هر لحظه بزرگتر بشه بیشتر سراغ بابارو میگیره! عمیقا از ته دلم میخوام خدا خودش هواشونو داشته باشه ، اینها شیر زنن! چندی نوشته های همسر شهید رضایی نژاد رو میخوندم چه چیزا که ننوشته بود آه از نهاد ادم بلند میشد!

+ گاهی وقتا فکر میکنم مصداقِ واقعی ظَلَمتُ نفسی به معنای واقعی کلمه هستم! ایامی از بهترین روزامو در حق خودم ستم کردم ، خدایا تو که میدونی چی شد خودت کمکم کن! توی یکسال گذشته خدا خییییییلی کمکم کرده ، پارسال این روزا اصلا حال و احوال جالبی نداشتم ، اینکه با تموم وجود از خدا بخوای و به هیچکس جز خودش دل نبندی و چشمت فقط و فقط ب خودش باشه حلال تموم مشکلاته! توهر شرایطی هستی عمیقا خودتو بسپار بهش اونوقت ببین چقدر بهتر مسیرُ میبینی!

یه حال آرومی دارم امشب ، قابل وصف نیست ، برام جالبه اوضاع زیاد آروم نیست ولی من آرومم! پارسال من خیلی ناسپاسی میکردم ، خجالت میکشم بگم ولی مدت زیادی نیست که فهمیدم که واقعا این خدایی که دارم چقد بزرگه تازه فهمیدم چجوری باید خودمو بدم دستش ، قبلا همه این حرفارو بلد بودم تکرارم میکردم باخودم ولی حالا که فکرشو میکنم صرفا حرفش رو میزدم و یقین قلبی به حرفام نداشتم ! هوف اگه بخوام بگم میشه یه کتاب! این حالی که الان دارم قابل وصف نیست ولی من خودم یه اسم روش گذاشتم بهش میگم حالِ نرم! از خدا میخوام حال همتون نرم باشه ، فقط و فقط برید تو بغلش خودتونو عمیقا بسپارین دستش کاشکی زودتر به خودم می اومدم!

نمیدونم چرا مشهد رفتنم جور نمیشه ،کسی میدونه؟؟؟ واقعا هنوز درست نشدم که نمیطلبه ، یه حسی بهم میگه حالاحالاها باید سماق بمکم و مشهدی درکار نیست! همچن حس هم بهم میگه دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره ،وقتی بری مشهد دیگه موندگار میشی واسه همیشه ! شاید حس مسخره ایه ، من کجا مشهد کجا ،موندگاری کجا ، اخه هزار و اندی کیلومتر راه زمینی الکی که نیست! چی بگم شاید متوهم شدم ولی بهرحال احساسم اینُ گفت که بنویسم!

چندشب پیش یه خواب عجیب و البته ترسناک دیدم! به اتفاقات اخیر بی شباهت نبودخوابم ، ولی آخه من؟؟؟

خدایا دعاهای این روزامو ازت میخوام اجابت کنی و اگر فکر میکنی ظرفیتشو دارم و عاقبت بخیری توشه یجوری بیاری تو مسیرم ، هرچند میدونم شفاف و زلال نیستم ولی بازم حاضرم سختی بکشم ! امشب اومدم اینجا بنویسم و اعلام امادگی کنم، خونِ من از بقیه رنگین تر نیست ، حاضرم تا تو این دنیام رنج بکشم ، به شرطِ ها شروطِ ها ...

فردا خرید دارم ، کلی خریدای ریز ریز و ضروری ، کارت ملیم دوماهه که آماده شده و گفتن بیا ببرش از تنبلی که دارم نرفتم ، خداکنه فردا چشام سنگین نشه و بتونم پاشم !

+ من لحظه های بی گناهم را دوست دارم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2:20 توسط دخترک|

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی