این مدت که اینترنت قطع بود چه خبر بودا ، جالبه برام بلاگفا چرا باز نمیشد این که دیگه جز سایتهای خودمون بود، دقیقا از اون لحظه ای که آخرین پستم رو گذاشتم خیابونا شلوغ شد یکی دوساعت بعدش دیگه هرچقد تلاش کردم نشد که وارد مدیریت بشم تا سه روز پیش برا ما نت وصل شد و از وقتیم وصل شده فرصت نکردم بیام اینجا... این روزا درست یکسال از آشنایی منو همسرم میگذره، دقیقا پارسال همین موقعا بود همدیگرو دیدیم البته همسر به گفته ی خودش گفت که از یکی دوهفته قبلتر حواسم بهت بوده،دوس دارم یه توضیح کوچولو راجع ب اشناییمون بدم ولی احساس میکنم گفتنش برام سخته یا اینکه نمیتونم درست بیانش کنم،شایدم بعدا توی یه پست جدا نوشتمش! این روزا همسر بشدت مشغول کاره ،همچنان هفته ای یکبار همدیگرو میبینیم ،چون معمولا بعد دیدار من دیگه نمیرسم برم خونه ی خودمون و روز بعدشم پیش بچه ها هستم دیگه همسر منو میبره خونه ی خواهرم میذاره ، خواهری چیزی نمیگه اما حس میکنم خودشو میگیره ، اخه چندشب پیش خواب دیدم بهم گفت بسه دیگه هرهفته میری خونشون دیگه بشین سرجات تا عروسیت،وای دقیقا به همین لحن بهم گفت چقده خواب بدی بود ،روز جمعه همسر اومد اینور عصرش رفتیم خونه ی اونا و تا اخرشب بودیم بعدشم که منو رسوند خونه ی خواهرم، نمیدونم چه کنم ، خودمم گاهی میگم دوهفته یکبار برم خونه ی پدرشوهر اما همین چندهفته اخیر یکبار امتحان کردیم اولین نفر خود همسر ناراحت شد، بعدش تماسهای پدرش شروع شد که چرا نیستی و ... . پدر همسر خیلی مهربونه این روزا هروقت منو میبینه میگه بخدا خیلی معذبم شما دوتا اینجور موندین این پسر هم به حرف من گوش نکرد و الا الان تو خونه ی خودتون بودین، راست هم میگه بنده خدا ،همسر با خریدی ک انجام داد عملا عروسی رو به تعویق انداخت ، پدر همسر میدونم کمکمون میکنه چندقلم وسیله بخریم اما مشکل ما فقط وسیله نیس،خونه ش رو هم که داده ولی فعلا خالی نشده ، منم از اینور هرچقد خورد ریز میخرم تمومی نداره بازم خیلی چیزای ضروری مونده، نمیدونم باقی دخترپسرا چطورین توی این وضعیت ولی من الان دارم خودم و همسرو میبینم قید همه چیو میزنیم ، نه خریدی نه چیزی، اگرم بنابشه خریدی صورت بگیره باز برای منه نه همسر،حقوقشو بشدت کم کردن ،یک ماهم بهشون ندادن، این روال تا عید عید ادامه داره قول دادن بهمون مابقی که شروع ب کار کنیم توی سال جدید این موارد به روال سابقش برگرده مث باقی کارمندا ... از عید ب اینور من سه تا مانتو گرفتم که یکیشو خودم گرفتم، سه تا کفش ، دوتا کیف که یدونش بازم خودم گرفتم، یدونم شلوار! اما همسر فقط سه تا پیرهن دوتاش من گرفتم براش که یکی عیدیش بود و دیگری برا تولدش خودشم یدونه.البته اون چیزاییم که واسه خودم گفتم اوناهم خیلیاش به مناسبت بوده، الان همسر کفشاش زیاد جالب نیس ، شلوارشم همینطوره چندوقت پیش ا بهش گفتم اینو دیگه نپوش بیا بریم برات بگیریم،یه لبخند زد اما چیزی نگفت ،خودمم میدونم فشار روشه با این خرید اخیرم دیگه کلا دست و بال خودشو خالی کرد منم چی میتونم بگم تو این موقعیت جز اینکه صبوری کنم و چیزی نخوام، نمیدونم درسته یانه اما واقعا نداره الان ، گاهی خواهرم مثلا میخاد زیر زبون منو بکشه ببینه همسر به من پول میده یانه ، اگه آره چقد ؟ و ... منم تابحال نذاشتم بفهمه چراکه اگه بفهمه دیگه تیکه هاشو باید تحمل کنم علاوا بر دغدغه های خودم ... همسر حواسش بهم هست تاحالا غیر از خرید برای من واسه خودش چیزی نگرفته ، نه که نخواد ، واقعا شرایطش نبوده، الانم وقتی که داره حتمن برام هدیه میخره حتا بی مناسبت، اما با کم شدن حقوقش و ایاب ذهابش ک حساب میکنم قسط هارو هم یکی درمیون میده عملا چیزی براش نمیمونه... چندوقت پیش بیرون بودیم کارت که کشید متوجه شدم رمزی که به صاحب مغازه گفت رمز همیشگی نبود... کنجکاو شدم دیدم که بله کارت برادرش دستشه ... خواهرم ک اینارو نمیدونه ، تازگیا خیلی وقتام که میریم بیرون نمیذارم کرایه تاکسیو حساب کنه که فکری به ذهنش خطور نکنه، خلاصه این روزهامون خیلی کج دار و مریز میسازیم ، ناراحت نیستم، ناشکرم نیستم ، سلامتی مهمه که خدا داده ، مابقیشم با تلاش درست میشه، روزی دست کسی دیگه ست نه دست این دولت و دولتها... خیلی دوست داشتیم زودتر زندگیمون شروع کنیم، حداقلش واسه عید دیگه خونه ی خودمون باشیم،اما انگار قسمت نمیشه و سه چهار ماه از سال بعدم باید منتظر بمونیم ... خدا کنه اینبار دیگه ب وعده شون عمل کنن و سر موقعی ک گفتن سرکار بریم، اینجوری دیگه با فراخ بال و آسودگی خاطر بیشتری میتونیم وسایلمون رو تهیه کنیم ...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی