خرید بک لینک

درباره سایت

109

امکانات وب

جواب مثبت دادیم ، صحبتای مَهر و جهیزیه هم شد ... منتظر 7 اسفند و نامزدی و بله برونیم ... همزمان با ولادت حضرت فاطمه میشه ...

اوضاع خوبه

خونه داداشمم رفتم ، کارمو انجام دادم اما به نحوی که خودم صلاح میدونستم ... داداشم میاد انگار بال در اورده و با حس رضایتی تو چشاش نگام میکنه!

همه چی متعادل و نرماله

آقای خواستگا بهم گفت (هنوزم باید آقای خواستگار صداش کنم؟ ) بهم گفت رسم داریم 2 نفره بریم انگشتر نشون رو انتخاب کنیم منم گفتم به مامانم زنگ بزنید اجازه بگیرید ... خودمم دوس دارم مامانم مخالفتی نکرد آجی دومی هنوز نمیدونه اگه بفهمه مخالفت میکنه که فردا خونوادش ممکنه فلان بگن و بهمان ... ولی برام مهم نیست خواهرم کلا همیشه منفی نگر و فک میکنه همه جمع شدن آتو بگیرن از ادم!

همه چی داره روال عادی و خوبی رو طی میکنه

اما من اصلا خالم خوب نیست... دلیلشم کاملا واضحه ... کاش از اول به وجود نمی اومدم ... قشنگ ترین روزای زندگیم داره با سردرد و ناراحتی میگذره و ته دلم از ازدواج عذاب وجدان دارم ، حس گناه، حس بد ، نمیتونم بخندم میتونم ولی نباید بخندم ... ناشکر نیستم از شرایطم و خدارو خیلی شکر میکنم بابتش ولی مسائلی پیش اومده که ارامش رو ازم گرفته ...

هنوزم هیچکس بهم تبریک نگفته، جز آقای خواستگار ، دوستم ، خانم داداشم و اون خواهرم که اینجا نیس... دیگه هیشکی بهم تبریک نگف

آّجی دومی دیشب پیام میداد بهم گفت من حالا سه شنبه خسته کوفته چطور از سرکار مستقیم بیام اونجا! گفتم اگه صلاح میدونی نیا بمون استراحت کن، بعدم خونواده ی اونا هم همشون کارو زندگی دارن ولی ببین چقده خوشحالن و شوق و ذوق دارن و برنامه چیدن! یه روز اونم واسه دوسه ساعت نمیمیرید که ... بعد باز به شوخی مثلا بهم گفت آره همه کار دارن و سرشون شلوغه بجز عروس دوماد که بیکارن! درست تو همون لحظم به روم اورد که آره میم بیکاره تو بیکاری و هنوز سرکار نرفتین خیلی ناراحتم کرد ... بازم هیچی بهش نگفتم فقط خندیدم گفت چقدم پررویی والا! نمیدونم بعد از 27 سال خوشحال شدن تو همچین شرایطی پررویی حساب میشه؟

برچسب: نویسنده: آرتمیس سلیمانی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 22:24

صفحه بندی