ولی دیروز با همین دوستم داشتم حرف میزدم حدود 40 دقیقه! من کلا موقع مکالمات مخصوصا طولانیاش در اتاقو میبندم دیروزم طبق معمول بستم درو و کلی حرف زدیم بادوستم گفتیم وخندیدیم ... درو که باز کردم میبینم مامانم زل زده بهم از دور میگه به به خسته نباشی کی بود انقد حرف زدین باهم ؟؟؟
گفتم مامان بنظرت کی میتونه باشه اخه؟ گفت هیچی همینجوری پرسیدم ولی من میدونم که همینجوری نپرسید! در انتها هم گفتم که جز برا هماهنگی یا ضرورتی اونم در حد چندثانیه من تا حالا باهاش تلفنی حرف نزدم! چه بخوام اینجوری بگوبخند کنم 
نمیدونم این حساسیتا برا چیه مامان شما که میشناسی منو میدونی که دیگه بچه نیستم و تا اخرین مرحله که همه چی قطعیت بگیره من اجازه نمیدم این شکلی بشه رابطمون اونم آدم بی ملاحظه یا ناپخته ای نیست که بخواد هیچی نشده اینجوری رفتار کنه ... پس این حرفای رو اعصاب چیه اخه 
بعدا نوشت1 :نمیدونم چرا خندم به این حرکت مامانم میاد و ازش ناراحت نمییشم ... هرچند که بابام زیاد حساس نیس روی این روابط ولی اگر اون همچین چیزی بهم میگفت به دل میگرفتم ازش
2 : روی حرفا و رفتارای اقای خواستگار خیلی فک میکنم! همش میگم ببینم اینجاهاش شبیه بابا نیست؟ شبیه داداش نیست؟ خداروشکر تا حالا وجه مشترک اخلاقی با اینا نداشته و یا بهتر بگم من ازش ندیدم و الا تا حالا طول نمیکشید!
3: خدایا من ازت یه زندگی حلال و سالم میخوام با کیفیت باشه ... به اصرار هیچی. ازت نمیخام خودت هوای هممون رو داشته باش
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی