هیچ اتفاق بد یا ته دل خالی کننده ای نیفتاده اصن ... اوضاع روبراهه ولی من دلم شور میزنه ، سرجمع هم نیمساعته اینجور شدم ... نمیدونم شاید باید بخوایم شاید حرف پسر 5 ساله ی خواهرم روم تاثیر گذاشت که با اون صدای ظریف و لطیفش گفت خاله جون بخواب دیگه فردا بازم دیر بیدار میشی ... یه چیزی بگم؟ دخترک اردیبهشت 96 بود که فهمید یه چیزیشه ، فهمید که باید خودشو درست کنه ... فهمید که از دخترکِ تا سال 93ش فاصله گرفته ... فهمید که باید بره تو یه مسیر و با خودش بجنگه ... امروز دقیق امشب توی 17 دی ماه 97 دخترک فهمیده که اره به خیلی از چیزایی که میخواست رسیده! یه چیزاییشو میخواست درست کنه از خودش که الان میتونه با افتخار جلو خودش جلو اون منیتش بایسته بگه اره دیدی تونستم... دیدی درستشون کردم ... اره اون سالها من از نظر روحی خیلی پریشون بودم دلایلشم کاملا میدونم اما دیگه دقیقا سال 96 بود که یقه دخترکو چسبیدم که تا کی؟ تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی... یا خودت باش یا برو و دیگه اسم منم نیار... یا پاشو سرپا و محکم بایست یا برو هر پستویی که میخای بری ... اره خیلی وقتا اینجوری با دخترک حرف زدم اگه نمیزدم /ادم نمیشد.. چون تا دلت بخواد لی لی به لالاش گذاشتم ولی هی بهونه گیرتر میشد هر بقیه رو مقصر میکرد ... اخرش چی اصن گیرم بقیه هم مقصر بودن تو چرا باید هی بشینی زانوی غم بغل کنی که فلان و بهمان ... اونا به زعم خودشون جواب مییگیرن ولی نهایت خودتیو خودت ... نذار شرمنده ی خودت شی ...
ادامه دارد ...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس سلیمانی
تاريخ: پنجشنبه
18 بهمن
1397 ساعت: 16:40